اپیزود 10:
- هر آدمی که خودشو دوست داشته باشه و در وجودش عشق باشه میتونه یکی دیگه رو دوست داشته باشه. آدمی که از خودش متنفره نمیتونه کسی رو دوست داشته باشه.
- این قوانینی که ما تو این جامعه داریم حق و حقوق با زن نیست. زن برای دفاع از خودش توی دادگاه باید یا بگه شوهر من منو اینقدر زد که من داشتم می مردم یا باید بگه شوهرم معتاده. حق زندگی کردن نداره این زن.
اپیزود 9:
- بچه های این دوره زمونه دائم پدر و مادر رو متهم می کنن
- بی خود می کنن پدر و مادر ها که نمیتونن بمیرن که.
اپیزود 8:
- هر چی وابستگی کمتر راحت تر زندگی می کنی...
اپیزود 7:
- می گفت تا عمر دارم فقط توی و تو. من متعلق به توام و تو متعلق به من.
- زندگی معامله است.
اپیزود 6:
- یک موقعی دعا کردن به نظرم مسخره می اومد. همیشه به اطرافیانم می گفتم شما وقتی دعا می کنین می خواهین به زور یه چیزی رو از خدا بگیرین.
اپیزود ۵:
-
اپیزود 4
- ضعیفی!! ضعیفی میدونی یعنی چی؟!! یعنی تو به اون آدم مقتدری که این قدر راحت تونسته تو رو ترک کنه هنوز وابسته ای!!!
- ولش کن! فراموشش کن. ما زنا بدبختیم. ما زنها همینیم . ما زنها خودمون خودمونو دوست نداریم. نمیتونیم برای خودمون باشیم. همه چی که نمیتونه توی یک آدم خلاصه بشه.
- توی این هستی به این بزرگی چرا آدم باید به به نفر وابسته بشه. این عشق نیست.
- ما ها بدبختیم. ماها آویزونیم. تا وقتی کوچیکیم آویزون ننه ایم، بعد آویزون باباییم، بعد آویزون یک پسر دیگه ایم. بعد آویزون بچه مونیم. بچه رو هم ازمون میگیرن آویزون کارمون میشیم.
- چرا همه چی باید در یک آدم خلاصه بشه، چرا باید همه هستی و نیست ات بشه یک آدم. چرا نباید خودت باشی؟
- ما اومدیم که به دست بیاریم و از دست بدیم. چرا نمیخواهی از دست بدی؟!! این رو هم تجربه کن.
اپیزود 3:
- آرایش ممنوع، دامن کوتاه ممنوع، دائم توی خونه میمونه، دائم ظرفها رو میشوره، دائم غذا درست میکنه، خونه دسته گله، همیشه هم بوی قرمه سبزی میده، هر چی شوهرش بگه میگه چشم عزیزم هر چی شما بگین
- خیلی خوبه که این هستی فقط توی شکم خلاصه شده
اپیزود 2:
- به همین راحتی تو رو فراموش کرد رفت سراغ یکی دیگه؟
- اون رفته اما من هنوز دلم می خواد اون باشه.
پی نوشت ۱:فیلم 10 عباس کیارستمی در بین 500 فیلم برتر جهان در رده 447 قرار دارد.
پی نوشت ۲: از سر شب تا الان ۲ بار فیلمو دیدم. توصیه می کنم هر کسی ندیده حتما ببینه.
پی نوشت ۳: سمیه جون دست راستت روی سر ما. راستی یادت نره عکس بگیری حسابی ها. آخه شنیدم آب و هواش خیلی خوبه.
پی نوشت۴: به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
پی نوشت ۵:بنده کمترین افتخار این را داشته ام که فريد دهر و وحيد عصر علامه نادر الوجود حضرت ميرزا پژمان خان طهراني دامت افاضاته این وبلاگ را به لقب منیع "باغ دلگشا" ملقب فرمودند. روحی و ارواحنا فداه.

این روزها زندگی همه پر شده از احساس های نوستالژیک از کارتون گرفته تا بوی سیر داغ و صدای قار قار کلاغ و انشاهای کودکی حتی یک اسم یا یک دیالوگ...
گاهی چنان در خاطراتت غرق می شی که فکر می کنی مربوط به گذشته نیستند زنده ان. همین الان همین حالا. میتونی با چشمهایت ببینی شون و با گوشهایت اونها رو بشنوی و با انگشتانت لمسشون کنی.
اما می دونم که همه این نوستالژی ها زیبا نیستند. گاهی این احساسات نوستالژیکی با یک نگاه حسرت بار به گذشته هستند. گاهی حتی یک بوی عطر ممکنه تورو یاد یک خاطره بد بندازه. اما نمیدونم این چه خود آزاریه که تو هنوزم اون عطر رو استفاده می کنی. شاید برای اینکه یادت نره چه بر تو گذشته. و یا یک عکس. لعنت به عکس که باقی میمونه تا دیگه یک عکس نباشه. یک دنیا باشه، یک خاطره و...
دیروز شنیدن آهنگ والس هستی بیژن مرتضوی منو پرت کرد به یک سال و نیم پیش. به زمانی که این آهنگ contact alarm بود. چند بار تا الان پاکش کردم. اما هنوز توی موبایلم دارمش. شاید برای اینکه فکر میکردم حساسیتم نسبت به قضیه کم شده. اما خاطره به هر حال خاطره است. هر چند که تو حالت خیلی خوب باشه.
اما من نمیخوام له بشم بین خاطرات گذشته. هيچوقت دلم نميخواد که به گذشته بر گردم چون ميدونم کاری نشدنی و آرزويی نا ممکن است هر چند که گذشته ها بسيار شيرين بوده باشن... چرا همیشه توی خاطراتی کودکی دست و پا میزنیم. چرا سعی نمی کنیم از زمان حالمون خاطره ای خوب برای آینده بسازیم. چرا سعی نمی کنیم به خاطرات گذشته به چشم یک تجربه نگاه کنیم. خسته شدم دیگه. فقط میخوام به روبه رو نگاه کنم.
همه انديشه ام انديشه فرداست...
پی نوشت ۱:«با تشكر از خانواده محترم رجبي»؛ اين عبارت رو یادتونه؟ مطمئنم که برای همه آشناست. پايان تيتراژ اكثر كارهاي بيژن بيرنگ و مسعود رسام اين جمله رو زیاد ميدیدیم. این جمله هم حتی دارای نوستالژی قوی ایه. اونقدر که منو عصبانی میکنه. آخه من از دست این آقای رسام و بی رنگ چه قدر شاکی بودم. توی سریال همسران اسم گاو آقای لطفی نازی بود آی که چه قدر بچه ها دستم می انداختن. یعنی چی؟ معنی نداره.
پی نوشت۲: حافظ در شاهنامه میگه سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز... خل شدم نه؟!!!
پی نوشت ۳: تا حالا شده وقتی دارين با يکی حرف ميزنين، تو صورتش نگاه می کنين، و هی سرتون رو به نشانه تاييد تکون ميدين، ولی بعد از 5 دقيقه حتی يه کلمه از حرفاش یادتون نمونده باشه؟!!!
پی نوشت حریف طلبانه به مناسبت بازی فردا : پرسپولیس سروره... قرمرته.
پی نوشت فرهنگستانه: از این پس به جای واژه غریب و نا مانوس دربی بگویید شهرآورد.

هر كه را خاطر به روي دوست رغبت مي كند
بس پريشاني ببايد بردنش چون موي دوست
ديگران را عيد اگر فرداست ما را زين بهست
روزه داران ماه نو ببينند و ما ابروي دوست...
پی نوشت۱:خدایا به یمن این روز عزیز بلاگفا رو منهدم کن. اعصاب نداریم دیگه به خدا...![]()
پی نوشت ۲:خدایی گذروندن یک روز شاد با دختر عمه های خوب حال میده اسیدی.

بشکن طلسم حادثه را
بشکن
مهر سکوت از لب خود بردار
منشین به چاهسار فراموشی
بسپار گام خویش به ره
بسپار
تکرار کن حماسه خود تکرار
چندان سرود سوگ
چه می خوانی ؟
نتوان نشست در دل غم نتوان
از دیده سیل اشک چه می رانی ؟
سهرابمرده راست غمی سنگین
اما
غمی که افکند از پا نیست
برخیز
رخش سرکش خود زین کن
امید نوشداروی تو از کیست ؟
سهرابمرده ای و غمت سنگین
بگذر ز نوشداروی نامردان
چشم وفا و مهر نباید داشت
ای گرد دردمند ز بی دردان
افراسیاب خون سیاوش ریخت
بیژن به دست خصم به چاه افتاد
کو گردی تو ای همه تن خاموش
کو مردی تو ای همه جان ناشاد
اسفندیار را چه کنی تمکین ؟
این پرغرور مانده به بند من
تیر گزین خود به کمان بگذار
پیکان به چشم خیره سرش بشکن
چاه شغاد مایه مرگ توست
از دست خویش بر تو گزند اید
خویشی که هست مایه مرگ خویش
باید شکست جان و تنش باید
گیرم که آب رفته به جوی اید
با آبروی رفته چه باید کرد ؟
سیماب صبحگاهی از سربلندترین کوهها فرو می ریخت
برخیز و خواب را
برخیز و باز روشنی آفتاب راحمید مصدق
پی نوشت۱: و این شعر برای توست. فقط برای تو!!! اما نمیدانم آن را خواهی خواند یا نه؟!!! اگر روزی به اینجا آمدی بدان که امروز فقط برای تو بود!!!
پی نوشت۲:پل نیومن هم رفت.
بدین مناسبت مجلس ختمی در هالیوود برگزار می شود. حضور شما باعث تسلی خاطر بازماندگان است.
پی نوشت۳: باز دریافتیم که عاشق این James mcAvoy هستیم. جالبه نه؟
پی نوشت۴: دلایل زیادی وجود داره برای اینکه ثابت کنه اشتباه کردم. اما نمیدونم چرا؟!!!
پی نوشت۵: با این وبلاگ زدنم آبرویی که به سختی جمع کردیم همه رو بر باد دادیم. همه فهمیدن عجب خلی هستم.
پی نوشت بی ربط: نمیدونم چرا عاشق این علامت های تعجب هستم. آی حال می کنم وقتی سه چهار تاپشت سر هم میزارم.!!!!!!!

اوایل که تصمیم به تاسیس وبلاگم گرفتم فقط برای این بود که یک جایی برای نوشتن یک سری چیزایی که دوست دارم پیدا کنم. اما الان شده مثل یک دفتر خاطرات از همون هایی که یک روزگاری همه ما یک دونه شو داشتیم. با این تفاوت که دیگه نمیشه خیلی چیزای خصوصی رو توش نوشت.
چند وقت پیش تصمیم گرفتم برای اینکه نترکم یک وبلاگ دیگه افتتاح کنم که نقش دفتر خاطرات رو داشته باشه. جایی که هیچ کس منو نشناسه. حتی با یک اسم جدید و یک شخصیت مجازی جدید بنویسم. اما دیدم که نه حوصله شو دارم نه وقتشو. همین یک وبلاگ هم کلی از وقت مفیدمو میگیره. خیلی ذهنمو مشغول کرده. تقریبا دو روز یک بار آپ می کنم. روزی 90 بار هم میام کامنتاشو چک می کنم.
راستش دایره دوستان وبلاگی من خیلی گسترده نیست. چون وبلاگ من خیلی جذاب نیست که غریبه ها رو جذب کنه . حتی صمیمی ترین دوستان من اینجا سر نمی زنن شاید براشون خسته کننده و کسالت آوره. فکر که می کنم میبینم این مشتری های ثابت وبلاگ من یا فامیل هستن که برای حفظ روحیه من میان. یا از دوستان صمیمی هستن که دارن اساسی مرام می زارن. یا به واسطه یکی دو تا از وبلاگ دوستان به اینجا هدایت شدن.
اما همین هم برای من کافیه. همین که نوشته هامو افرادی(هر چند کم) می خونن کافیه. همین که گاهی موقع غم و غصه با من همدردی می کنن کافیه. همین که موقع خل خل بازی ها با من پایه هستن کافیه. هر چند که اکثر مواقع کامنت ها هیچ ربطی با پست های من نداشته باشه. اما من با همین ها خوشم. با این کامنت های 100 تایی، با این رکورد های بدون وقفه، با این دوستای گل وبلاگی.
خوشم با این چنین دیوانگی ها
که می خندم به آن فرزانگی
پی نوشت۱: می دونم حسودی خیلی بده. اما خیلی دوست دارم که جای تو بودم. یا شایدم نه جای خودم بودم اما در موقعیت تو.
پی نوشت۲: آخه مگه چشه؟ غذا به این خوبی؟ فقط کمی رنگ ته دیگش سیاه متالیک شده بود. بده مگه؟

همیشه خواستن توانستن نیست. گاهی وقت ها کارها همانطور که تو می خواهی پیش نمی رود . کنترل کردن همه شرایط امکان پذیر نیست.
پی نوشت۱:این پست از نوع پی نوشت هام بود. اما به دو دلیل افتخار پست بودن نصیبش شد.
۱- خیلی وقته که تو ذهنم مثل یو یو میره و میاد ۲- تعداد پی نوشت های پست قبلی خیلی زیاد بود
پی نوشت۲: نشد که بشه.
پی نوشت۳: دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
پی نوشت۴: مقاله ای از یوستین گاردر (نویسنده دنیای سوفی) با عنوان اسرائیل اکنون تاریخ است. (البته نیاز به فیلتر شکن دارد).
پی نوشت۵: گاهی کمی حرکات موزون برای روحیه خوب است.

پاییز ای مسافر خاک آلوده
در دامنت چه چیز نهان داری؟
جر برگهای مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری
جز غم چه میدهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت؟
جز سردی و ملال چه می بخشد
بر جان دردمند من آغوشت؟
در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم
پاییز ای سرود خیال انگیز
پاییز ای ترانه محنت بار
پاییز ای تبسم افسرده
بر چهره طبیعت افسونکار
فروغ فرخزاد
پی نوشت۱: پاییز با وجود همه زیبایی هایش فصل غمگینی است. اما من عاشق همین غم و گرفتگی پاییزم. وای اگه بارون بزنه. عاشق بوی خاک بارون خورده ام. عاشق خش خش برگای چنارم توی باغ فاتح. عاشق ترانه های ابی ام موقع بارون. اصلا پاییز فصل عاشق شدنه.
پی نوشت۲: اگه پایان نامه مو داده بودم به یک بچه کلاس اولی تا حالا خونده بودش.
پی نوشت ۳: خیلی هم این شعر فروغ رو جدی نگیرین.
پی نوشت ۴: عجیب این روزها احساس آرامش دارم. دلیلشم نمیدونم. هر چند که در ظاهر هیچ چیز بر وفق مراد نیست. نکنه از علائم عرفانه؟![]()
پی نوشت۵: ما اصلا بی خیال جریان دراکولا می شیم. مثل اینکه پژمان خان فوق تخصص جای زهر دراکولا هستن. هی به ما ایراد می گیرند.
پی نوشت۶:چه قدر بده آدم کله شق و لجباز باشه!!! دهه یعنی چی؟ چه معنی داره. خوب مثل بچه آدم بشین سر جات.

هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی
یا چشم نمی بیند یا راه نمی داند هر کو به وجود خود دارد ز تو پروایی
دیوانه عشقت را جایی نظر افتاده است کان جا نتواند رفت اندیشه دانایی
امید تو بیرون برد از دل همه امیدی سودای تو خالی کرد از سر همه سودایی
گویند رفیقانم در عشق چه سر داری گویم که سری دارم درباخته در پایی
زنهار نمی خواهم کز کشتن امانم ده تا سیرترت بینم یک لحظه مدارایی
من دست نخواهم برد الا به سر زلفت گر دسترسی باشد یک روز به یغمایی
گویند تمنایی از دوست بکن سعدی
از دوست نخواهم کرد جز دوست تمنایی
پی نوشت۱ : این پست به شکرانه رسیدن به رکورد ۱۰۰ کامنتی است. برای تشکر از دوستان عزیز. شعر زیبایی است از سعدی که استاد آواز آن را روح بخشیده اند.
پی نوشت ۲: از اونجایی که این رکورد دار بودن خیلی به ما مزه داده. دوست داریم سایر دوستان نیز از این لذت بی بهره نباشند. لذا پیشنهاد می دهیم :که هر چند وقت یک بار همت کنیم و یک وبلاگ را به داشتن رکورد ۱۰۰ تایی مفتخر کنیم.
پی نوشت۳: این بلاگفا چرا ساعتشو درست نمیکنه. بابا برنامه زندگیمونو داره میریزه به هم.![]()
پی نوشت ۴: خدایا ممنون که کمکم کردی قسمم رو حفظ کنم.
پی نوشت۵: امشب کشف کردیم که ما از شعر های حمید مصدق نیز بسیار خوشمان می آید:
سینه ام آینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
پی نوشت۶: برنامه این هفته حمله به وبلاگ سارا (ما همه بازیگریم)![]()

این سمیه جون هم نه اینکه تا حالا لب تاپ ندیده هی می آد اینجا می پرسه لب تاپ چیه؟
لب تاپ دستگاهی شبیه یک کتاب بزرگ است که چندین دستگاه دیگر در آن تعبیه شده است. یک جورایی شبیه رایانه است. با این تفاوت که بعد از مدتی کوتاهی مدل های بالاتر می آید که دیگه لب تابی رو که با هزار خون دل خوردن و قرون قرون روی هم پس انداز کردن خریدی دیگه به درد نمی خورد. حتی به قیمت یک خروس قندی هم نمیارزد.
اما میتوان از آن جهت گوش نمودن موسیقی (از نوع مجاز و غیر مجاز)، دیدن فیلم (از نوع مورد دار و بدون مورد) و بازی های رایانه ای استفاده کرد(مثل امروز که من یک ساعت تمام tumble bug بازی کردم).
حتی می توان از آن در ماشین هایی که دستگاههای صوتی ندارند به عنوان وسیله ای جهت پخش موسیقی های دوبس دوبسی برای انجام حرکات موزون استفاده کرد. فقط حواستون باشه که توی جاده چالوس که خیلی پیچ و خم داره در حین شادی کردن لب تاپ عزیز از پنجره به بیرون پرتاب نشود( ای ندید بدید ها).

کرمان که بودیم یک دوست ملوسی داشتیم که وقتی لب تاب خریده بود می گفت من الان دیگه آرزویی ندارم. اسم لب تاپشو گذاشته بود مارگارت یا یک همچین چیزایی.می گفت دخترمه.
توصیه های ایمنی
باید مواظب بود اگه صبح تا شب لب تاپ رو بغل کنی و ADSl هم داشته باشی و 24 ساعته کانکت باشی آرتروز گردن و هزار یک درد و مرض دیگه می گیری از کار پایان نامه هم میافتی. به اینترنت هم معتاد میشی که ترک کردن اون حتی از ترک اعتیاد به هریون هم سخت تره.
پی نوشت۱: از عوارض توی خونه موندن آپ کردن های پشت سر همه. هی مجبوری چرت و پرت بنویسی.
پی نوشت۲: عجیب دلم برای بچه های کرمان تنگ شده. سمیه. نامیرا. الهام. فریدا و... یاد شب احیا پارسال بخیر. روزگار غریبی است.
پی نوشت مسرورانه: هورررررررررررررررررررررراا!!!!! بالاخره رکورد ۱۰۰ کامنتی شکسته شد. با سپاس از عزیزانی که ما را در دست یابی به این مهم یاری کردند به ویژه : پژمان و سارا
این رکورذ بسیار بهتر و دلچسب تر از رکورد علافی و بیکاری و بیداری می باشد.

لطفاً من
رو
مسخ
ره نکنید
و اصلاً به
من نخن
دین. امر
وز یک تصم
یم خفن
گرفتم می
خوام بدونم
چه حس
ی دار
ه خل با
زی درآو
ردن. شما ه
م می تو
نین امتحان
کنید!!!
پ ی ن و ش ت ۱: م ثل ا ی نک ه ب ل گف ا ه م خ ل شد ه ب ا ز ی د ر م ی آ ر ه .
پ ی ن و ش ت ۲: خ ی لی خ س ته ا م ا م ر و ز د و ا ز د ه ه ز ا ر و چ هل و ی ک ب ا ر ن فس کش ی د م .![]()
پ ی ن و ش ت ۳: ب ا ا حت ر ا م به ع مو ش ل بی که ای ن پ ست ال هام گرف ته از ی کی از ش عر ه ای ا ی شا ن ا س ت.
پ ی ن و ش ت ۴: ام ش ب می خ و ا م ب رم اح یا هم ی شه حس خ و بی ب هم م ی د ه .







