۱- این روزها یی که گذشت نمیتونستم بنویسم، انگار که ذهن من هم مثل روزها و شب های این مملکت تب دار و بی قرار بود. منتظر بودم تا بتونم به روال گذشته برگردم، تا بتونم مثل قدیم از روزمرگی ها بنویسم. نمیدونم، شاید دوست داشتم باور کنم که همه چی به روال خودش برگشته. دیگه از کشته شدن جوونهای بی گناه می ترسم. از اینکه هر روز توی سایت ها خبر تشیع جنازه یکی از فرزندان این مرز و بوم رو بخونم خسته شدم...
۲- دیگه احتیاجی به تحریم مخابرات نبود که، خدا روشکر خودشون زحمت ما رو کم کردن، مجددن اس ام اس ها قطع شد. این قطع شدن یک ماهه اس ام اس ها واسه هر کسی که بد بوده واسه من یکی خیلی مفید بود: 1- اعتیاد فرستادن اس ام اس های زرد رو بدون دردسر ترک کردم 2- دیگه منتظر رسیدن اس ام اس (اس ام اس هایی که هیچ وقت نمیآن) نیستم. الان که دوباره مخابرات ناچار به وصل کردن اس ام اس ها شده، نه اینکه قصد تحریم داشته باشم اما ناخواسته تعداد اس ام اس هایی که میفرستم شاید به یک دهم قبل هم نرسه...
۳-راستی زندگی با همه سختی هاش چه راحت می گذره... این روزها با اینکه کارهای زیادی برای انجام دارم اما به طرز با شکوهی، حالم خوبه. این دوره افسردگی اخیر توی زندگی من بی سابقه بود، نتیجه ای که از این دوره حاصل شد این بود که من وقتی بی کارم و بی برنامه، افسردگی در من حلول میکنه.
دنبال یک اسم خوشگل و باکلاس سه سیلابه برای شرکتمون می گردم...
چه زیبا می خواند امشب برایم:
مگذار که یاد ما را طعم تلخ این حقیقت ببرد
این حقیقت است که از دل برود هر آنکه از دیده رود؟!!!

اینجا تهران است... این شهر خشمگین و تلخ ... این شهر نا آرام و نا امید...دیگر این شهر آرام نمیشود، جوانانش را در خیابانهایش به خاک و خون می کشند. چطور می تواند آرام باشد؟!!!
دیگر هیچ جا امن نیست حتی خوابگاههای دانشگاه که مامن دانشجویان غریب است. حتی پناه پدر... که دلداریت می دهد که نترس، بمان و شجاع باش. بمان و ببین که هموطنانت می توانند رای خود را پس بگیرند. بمان ندا...
نمیدانم چه بغض غریبی است که حتی اشک هم آن را آب نمیکند.
همیشه همین است
گویی این رسم بد روزگار است...
نگرانم، که مبادا این بازی آخرش خوش نباشد، این بازی بوی خون می دهد. خون های بسیار... دیگر الله اکبر ها هم بوی خون می دهند، بوی خشم، بوی بغضهای فروخورده.
چه روزگار تلخی را سپری می کنیم!!! روزهای سیاهی که در تاریخ ثبت خواهند شد...
گرگ ها خوب بدانند در اين ايل غريب
گرپدر مرد ، تفنگ پدري هست هنوز
گر چه مردان قبيله همگي كشته شدند
توي گهواره چوبي پسري هست هنوز
آب اگر نيست نترسيد كه در قافله مان
دل دريايي و چشمان تري هست هنوز (زهرا رهنورد)

همه سبز شده بودیم و منتظر پایان رای گیری که جشن پیروزی را برپا کنیم. چه خیالهایی که در ذهنم نداشتم. برنامه ریزی کرده بودم بعد از برگزاری انتخابات همراه با جشن پیروزی میر حسین من هم تولد یکسالگی وبلاگم را جشن بگیرم. اما ناگهان طوفان شن می شود، ورق بر می گردد. سبزی ما زیر خاکستر و شن پنهان می شود.... وزارت کشور احمدی نژاد را "برنده " انتخابات دهم اعلام میکند. استرس، ترس، گریه، خدایا دروغ باشد، خدایا به ما رحم کن!!! چرا درهای رحمتت را به روی ما بسته ای؟!!!
شهر به هم می ریزد... مردم بهت زده اند... کسی نتایج را باور نمیکند. یک روز می گذرد در سکوت و حیرت... اما مردم به خود می آیند. میلیون ها نفر در اعتراض به نتایج به خیابان ها می ریزند... سرکوب شروع میشود. سیستم اس ام اس که از روز انتخابات قطع شده، خطوط موبایل تهران مسدود یا مشغول می شوند (مشترک مورد نظر در سیل جمعیت گم می شود).... سایت ها و وبلاگها و وبسایت ها فیلتر می شوند.... اعتراضات در تمام شهرها ادامه دارد... تهران، شیراز، اصفهان، تبریز، بابل، ساری، اهواز...
تصمیم داشتم دیگر مطلبی ننویسم اما ... مگر میشود این کشتار خوابگاه دانشگاه تهران را دید و در همدردی با خانواده هایشان چیزی نگفت؟!!! مگر میشود این سیل عظیم جمعیت را دید و از شجاعت و اراده شان چیزی نگفت؟!!! مگر میشود توهین های این رئیس دولت نهم را شنید و از غصه چیزی نگفت؟!!! آیا سهم ما این است؟!!! عناصر فریب خورده داخلی؟!!! خس و خاشاک؟!!! تماشاچی فوتبال؟!!!! یا نه همان اراذل و اوباش بهتر است؟!!!!
حس این روزهایم را نمیدانم، غمگینم؟!!!خشمگینم؟!!! نا امیدم؟!!! یا ...
فقط می دانم انسانهای بزرگ با این مصائب خم نمیشوند.
پی نوشت نه چندان بی ربط: این روزها همه چیز تحت الشعاع انتخابات قرار گرفته حتی واقعه بزرگی به اسم تیم ملی و جام جهانی. اگه صحبت از عرق ملی و ... نمی کنید راستش بیشتر مایلم که به کره جنوبی ببازیم.

اصولاٌ نویسنده نیستم به خصوص از نوع سیاسی اش، اما این تفرقه بین اصلاح طلبها دلنگرانم کرده. چرا بین اصلاح طلب ها تفرقه افتاده؟!!! همه خطر رو درک کردیم اما مثل اینکه یادمون رفته که هدف نجات از شرایط فعلیه که مهرورز خان ایجاد کرده. خیلی از اصلاح طلبها توی انتخاب بین دو گزینه کروبی یا میر حسین موندن. این دعوا ها بین طرفدارای این دو نفر چه معنایی داره؟!!! چرا دارن همدیگر رو تخریب میکنن؟!!! این اختلاف آب به آسیاب احمدی نژاد ریختنه...
من که زمان حکومتداری موسوی بچه بودم. چیزی خاطرم نیست. اما از قرار خاطره خوبی از خودش به جا گذاشته به خصوص توی زمینه ای که الان دولت مهرورز با مشکل اساسی روبروشده. یعنی معضل بزرگ اقتصاد!!!خوب بزرگترین عامل که باعث گرایش من نوعی شده، حمایت گسترده اصلاح طلبها و در راس اونها خاتمیه. اما یک مشکلی که وجود داره، به قول یکی از دوستان یواش بودن میر حسینه که فکر میکنه همه مشکلات رو میشه یواش یواش و بدون دعوا حل کرد... چیزی که از همون اول توی ذوق من خورد، این بود که میر حسین در عین اینکه دم از اصلاح طلبی میزنه، اصولگرایی رو هم به اصلاح طلب بودنش اضافه میکنه. در واقع یک اصلاح طلب شش دانگ نیست. و اینه که منو میترسونه...که یک احمدی نژاد دوم این وسط ساخته بشه... شاید هم این یک سیاسته برای جذب رای بعضی از اصولگراهای ملایم...
اما کروبی هم گروه قوی و قابل احترامی رو دور و بر خودش جمع کرده کسایی رو که هر کدوم به تنهایی می تونست باعث تمایل من به اون سمت بشه: افرادی مثل مهاجرانی، کرباسچی، نجفی و البته رئیس دفتر خاتمی(ابطحی) که هر کدوم سابقه روشنی دارن. حالا چه طور این همه جبهه مشارکتی و اصلاح طلب دو آتیشه رو به سمت خودش کشونده در حالیکه تا همین پارسال پیرارسالها داشت علیه اصلاح طلبها شعار میداد، نمیدونم. هر کسی هر چی میخواد بگه اما من یکی نمیتونم به کسی اعتماد کنم که حرفش عوض میشه به صرف اینکه آدمهایی رو که اطرافش هستن قبول دارم. به نظر من کروبی تا حالا توی مواضع سیاسی اش خیلی آدم صادقی نبوده. خیلی راحت میشه توی این مملکت یکی رو کنار گذاشت. صرف پوشیدن یک لباس خوب که ذات یک آدم رو خوب نمیکنه. یک کلام، من مطمئن نیستم که کروبی بتونه روی حرفها و وعده و وعیدهاش بمونه.
این روزها با هر کسی که صحبت میکنم ازش میخوام که حتمن رای بده چون رای ندادن یعنی رای ریختن به صندوق احمدی نژاد. اشتباه دور نهم رو نباید تکرار کنیم. چون بایکوت کردن انتخاب نهم باعث به وجود اومدن این وضعیت شد. فرقی نمیکنه کروبی یا میرحسین موسوی. از اونجایی که میرحسین محبوبیت خاتمی رو نداره پس مطمئنن این انتخابات دو دوره ای میشه، تنها شانس پیروزی اینه که یکی از این دو نفر به دور دوم راه پیدا کنه، بلکه در دور دوم اصلاح طلبها با هم متحد بشن. خود من حتی اگه کروبی به دور دوم بره مطمئنن به اون رای خواهم داد. ما دنبال قهرمان نمیگردیم. منتظر معجزه هم نیستیم. سرخوردگی زمان خاتمی هنوز خاطرمون هست. ما فقط میخواهیم از این وضع خلاصی پیدا کنیم. اینجا انتخاب بین گزینه های موجوده. حتمن گزینه ای که انتخاب میکنیم کاملاً مطلوب نیست، گاهی ناچاریم که بین بد و بدتر، بد را انتخاب کنیم...
پس:
همراه شو عزیز/ همراه شو عزیز
تنها نمان به درد/ کین درد مشترک
هرگز جدا جدا / درمان نمی شود
دشوار زندگی/ هرگز برای ما
بی رزم مشترک/ آسان نمی شود
تنها نمان به درد/ همراه شو عزیز
همراه شو/ همراه شو
همراه شو عزیز
تنها نمان به درد/ کین درد مشترک
هرگز جدا جدا / درمان نمی شود
پی نوشت هنریانه: تصنیف رزم مشترک یا همان " همراه شو عزیز " اولین تصنیف آلبوم "چاووش هفت " است که ساخته استاد پرویز مشکاتیان و اجرا شده ی محمدرضا شجریان و گروه عارف بوده و به مناسبت اولین سالگرد انقلاب اسلامی در سال 1358 منتشر شد .
پی نوشت با حال: خبرها حاکی از آن است که دکتر میخواهد روی احساسات مردم کار کند. اشک و آه و گله و شکایت شگرد جدید مهروزر خان برای جمع کردن رای.

هراسی در دل ما نیست
ستم هایی که بر ما رفت
از این افزون نخواهد شد
دگر کی به شود کشور اگر اکنون نخواد شد...
که می گوید
"قضای آسمان است و این و دیگرگون نخواهد شد؟"
قضای آسمانی نیست
اگر مردم برخیزند...
و با دیو ستم جانانه بستیزند
ستمگر خوار و بی مقدار
به پیش عزم مردان و دلیران چون نخواهد شد؟
کنون یاران به پا خیزید!
و بر پیمان بسته ارج بگذارید
عقاب آسا و بی پروا
به سوی خصم روی آرید
به سوی فتح و پیروزی
به سوی روز بهروزی...
(حمید مصدق)

عکسم بدون شرح بود. دوستان خواستار شرحی بر آن شدند. پس گوش کن میگویم: رشد میکنم همچون این گیاه هر چند به سختی و بر زمینی سخت اما ریشه می دهم عمیق تا برگ و برمان سبز شود... این بارانهای اخیر که باعث رویش این گیاه(هر چند که علف هرز) شده است روحم را تازه میکند. مدتی است مسیر پیاده روی هر روزه ام را در مسیر این گیاه قرار داده ام تا هر بار با دیدن اش امیدم تازه تر شود به اینکه می توانم...
انتخاب مسیر سخت است بخصوص اگر راه را نشناسی و راه بلد هم نداشته باشی... مدتی خلوت می کنم تا ندای قلبم را بشنوم. از چند نفر باید نشانی را بپرسم. باید زود تصمیم بگیرم. فرصت زندگی کوتاه است. خسته ام. از این بیهودگی خسته شده ام... .
در پناه حق
پی نوشت: لینکدونی را باز می گذاریم. بلکه پژمان وبلاگمان را در زمان غیبت سر پا نگه دارد. راستش جرات نمیکنیم کلن وبلاگ را به دست کسی بسپاریم. هراس آن داریم که در بازگشت دیگر حق مالکیتی نداشته باشیم.
پی نوشت: عاشق این "..." هستم هرچند که محافظه کارانه ترین نقطه های دنیا هستند. اما این دلیل نمیشه که تو ازش زیاد استفاده کنی(دو نقطه دی).

دریغ از کودکی
- آن دوره ارامش و شادی
دریغ از روزگار خوب آزادی
سر آمد روزگار کودکی
- اینک در این دوران
- در این وادی+ نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 1:34 قبل از ظهر  توسط نازنین جوان

این دور روز اخیر به دو دلیل به لقب الهه شانس ملقب شدیم. یکی ظهور یک عدد تبخال که باعث شد از ظاهر شدن در انظار عمومی معذور باشیم و دیگری قطع شدن تلفن به مدت نزدیک 48 ساعت که باعث شد به دنیای مجازی دسترسی نداشته باشیم. که در نتیجه فرصت کافی جهت مطالعه، دیدن فیلم و اگر هم فرصتی باقی بود خواندن زبان و کامل کردن مقاله طلسم شده، به دست آمد. خوب زبان خوندن و کامل کردن مقاله رو بی خیال، اونها رو برای پز روشنفکریش گفتم. میمونه دیدن فیلم خوندن کتاب...
با تعریف هایی که دوستان داشتن، خیلی مایل بودم که فیلمهای اسکاری امسال رو ببینم. قبل از عید فیلمهای Vicky Cristina Barcelona, Changeling, Reader, Slum Dog Millionaire رو دیده بودم. توی تعطیلات فیلم milk رو هم خریدم. اما وقت نشد ببینمش تا دیروز. زیاد از دیدن فیلم لذت نبردم. راستش رو بگم حتی بدم اومد. نه از بازی شون پن بلکه از نقشی که بازی می کرد. شون پن در واقع نقش یک همجنس گرا رو بازی می کنه که برای احقاق حقوق همجنس گراها فعالیت میکنه. حتی به شورای شهرشون هم راه پیدا میکنه و آدمای مثل خودش رو دور و برش جمع میکنه. شون پن بازی زیبایی داشت خیلی خوب از پس نقش براومده بود. اما اصلا حس خوبی از دیدن این فیلم نداشتم. تمام مدت از دیدن و ناز و اداهاش احساس چندش بهم دست میداد. فیلم رو هنوز کامل ندیدم.
وقتی از دیدن فیلم شانس نیاوردیم. رفتیم سراغ خوندن کتاب بادبادک باز، پارسال فیلمشو دیده بودم اما با اینکه روز جشن دفاعم یکی از دوستان کتابش رو بهم هدیه داده بود هنوز نخونده بودمش. واقعن معرکه بود. معمولن هیچ وقت از فیلمهایی که از یک اثر ادبی معروف اقتباس گرفته شدن، خوشم نیومده. چون نمیتونن حق مطلب رو ادا کنن و من معمولن موقع دیدن یک همچین فیلمهایی (مثل بربادرفته، دزیره،پرنده خوارزار، جین ایر، ربه کا و...) شروع به بد و بیراه گفتن به کارگردان و تمام دست اندرکاران و ... میکنم. اما از اونجایی که من اول فیلم بادبادک باز رو دیده بودم بعد کتاب رو خوندم، کارگردان خیلی شانس آورده بود که موقع تماشای فیلم تمام جد و آبادشو جلوش ردیف نکردم... .
با اینکه امیر(قهرمان کتاب) رابطه خوبی با پدرش نداشت. اما من عاشق شخصیت بابای امیر شدم. یک خدا شناسی و اعتقاد خاص خودش رو داشت که به نظر من ایمان بود نه اعتقاد. دو تا جمله خیلی جالب داشت که روی من خیلی تاثیر گذاشت:
"فقط یک گناه وجود دارد،والسلام،آن هم دزدی است، هر گناه دیگر یک جور دزدی است. اگر مردی را بکشی، یک زندگی را میدزدی، حق زنش را از داشتن شوهر می دزدی، حق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی، وقتی دروغ می گویی، حق کسی را از دانستن حقیقت می دزدی، وقتی تقلب میکنی، حق را از انصاف می دزدی..."
"اگر آن بالا خدایی هست، پس امیدوارم حواسش به چیزهای مهمتری باشد تا به ویسکی و گوشت خوک خوردن من..."
پی نوشت:
آنک بی باده کند جان مرا مست کجاست؟!!!
و آنک بیرون کند از جان و دلم دست کجاست؟!!!
عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد

دیدین اینایی رو که به زور میخوان توی حلق شما کنن که ببین ما چه فرهنگ و شعوری داریم. ببین میدونیم معنی Ladies first چیه؟!!! تازشم وقتی یک خانوم رو توی بارون کنار خیابون دیدیم می رسونیمش (البته نمیدونم که این غلیان فرهنگ در هوای بارونی چرا اغلب شامل حال خانومهای جوون میشه). اما همین آقای جنتلمن اتوکشیده خوش تیپ وقتی با یکی دعواش میشه یا موقعیت خودشو در خطر می بینه، چنان به قول معروف فحش های خار و خاشاک دار برات رو میکنه که تو می مونی این ها رو کجا یاد گرفته؟ یحتمل توی استادیوم آزادی موقع تماشای بازی استقلال و پرسپولیس؟!!! یا مثلاْ دیدین اینایی رو که توی جلسات یا سالن سینما و تاتر موبایل خودشونو خاموش که نمیکنن هیچی بدون توجه به تذکرات و حقوق بقیه با صدای بلند هم صحبت میکنن. لابد توی دلشون خیلی هم به خودشون افتخار میکنن.
این روزها با آدمهای مختلف زیاد برخورد داشتم. از راننده تاکسی بگیر تا دانشجوی با کلاس دانشگاه آزاد اسلامی!!!... به این قضیه زیاد فکر میکنم که معنی فرهنگ چیه؟ شعور اجتماعی یعنی چی؟ با اخلاق چه رابطه ای داره؟!!! اصلا چه کسی رو با فرهنگ میگیم؟ این فرهنگ چه طور به دست میآد؟ اکتسابیه یا ذاتی؟!!! اصلا با تحصیلات و محل سکونت ربط داره؟!!! مطمئنن نمیشه این رو به صورت قانون مطرح کرد. چه بسا هممون افراد تحصیلکرده ای رو می شناسیم که در خیلی از موارد فاقد شعور لازم هستند.
خوشحال می شویم نظرات دوستان رو هم بدونیم...بسی
خداوند مرا داوری خواهد کرد
و من خواهم گفت بخشی از زندگیم را به نگریستن به باد گذراندم
فراموش کردم که بذر بیفشانم شاد نزیستم...
حتی باده ای که به من داده شد ننوشیدم...
از کتاب "ورنیکا تصمیم می گیرد بمیرد!"
و کاش کاری از دست من بر میاومد. ولی آدم خودش باید بخواد که بشه...
پی نوشت راهنمایی و رانندگی : نمیدونم این چه حکمتیه که هنوز بعد از چند سال رانندگی کردن هنوز که هنوزه با هدفهای ثابت تصادف میکنم. از تیر برق و درخت در ابتدا گرفته تا ماشینهای پارک شده. اینبار هم با یک تاکسی پارک شده تصادف نمودیم جهت ثبت در تاریخ... که متاسفانه رانندشم داخلش بود، مچمون رو گرفتن مجبور شدیم ۴۰ هزار تومن بسلفیم...
پی نوشت رمانتیک: دیروز زیر رگبار بهاری یک پیاده روی توپ داشتیم. وقتی برگشتم خونه خیس آب شده بودم. هیچ کس فکر نمیکرد که یک آدم عاقل مخصوصا زیر این بارون راه میره. همه پیشنهاد می کردن که ما را تا مقصد برسانند.
پی نوشت اینترنتانه و عاجزانه: این روزها اگه یک فیلتر شکن خوب نداشته باشی مثل این میمونه که توی یک غار گیر کردی و هیچ ارتباطی هم با جهان بیرون نداری. خدایا یک فیلتر شکن خوب برسون که نمیخوام توی غار باشم...

امروز ۱۲ فروردینه، دلم پر می کشه... هوایی شدم...
خدایا اصلا منو یادت هست؟!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط نازنین جوان




