این روزها دیگر چشمها حرف نمیزنند، این روزها چشمها هم دروغ میگویند به راحتی زبان... دیگر چشمها دریچه ای به روح نیستند... میدانم که نباید به چشمهایش نگاه کنم...
طبق عادتی دیرین:
پارسایی و سلامت هوسم بود ولی
شیوه ای میکند آن نرگس فتان که نپرس

به قول ايرج جنتیعطايی:
با اينكه دارن سياه پوشا، از توي شط كوچه ها
جمع ميكنن ستاره هاي پر پرو
با اينكه دارن عزادارا، از زير آوار و جنون
در ميارن كفتراي خاكسترو
با اينكه بوي تفتيش و خون، پيچيده توي قصه ها
با اينكه صداي انفجار مرثيه خونه همه جا
همه جا همه جا همه جا
هنوزم ميشه قرباني اين وحشت منحوس نشد
هنوزم ميشه تسليم شب و اسير كابوس نشد
ميشه با سنگر از ترانه ساخت و به غراب سر نسپرد
هنوزم ميشه عاشق شد و از ستاره مايوس نشد
با اينكه داس دلهره
گردن اين دقيقه ها رو میشمره
با اينكه آينه از شبو گريه پره
با اينكه تو ماهتاب و آب
صداي كوچ است و شتاب
با اينكه تو پستوي ذهن همه كس
رد گريزه و قفس ، قفس ، قفس
هنوزم ميشه قرباني اين وحشت منحوس نشد
هنوزم ميشه تسليم شب و اسير كابوس نشد
ميشه باز سنگر از ترانه ساخت و به غراب سر نسپرد
هنوزم ميشه عاشق شد و از ستاره مايوس نشد

وای نگاه کن چقدر اینجا گرد و خاک گرفته. چه تار عنکبوتایی بسته. یک ساله به اینجا سر نزدم، ای روزگار عمر چقدر زود میگذره. راستش این یک ساله خیلی انگیزه نوشتن نداشتم. هنوزم همینطوره. اما یک عزیز دلی گوشم رو گرفته و به زور پرتم کرده توی بلاگفا. چه کنم دیگه اینقدر برام عزیزه که نمیتونم حرفش رو رد کنم. اومدم یک دستی به سر و روی این خونه قدیمی بکشم، حیاطش رو آب و جارو کنم،حوضش رو پر از آب کنم، شمعدونی هاش رو آب بدم و بشینم منتظر یک مهمون. اما خوب کمی طول میکشه تا دوباره قابل سکونت بشه. به خصوص اینکه دیگه کمتر کسی علاقه به این خونه های قدیمی با پنجدری و پنجره های رنگ رنگ داره. الان دیگه مردم همه آپارتمان نشین شدن. توی فیس بوک بیشتر احساس راحتی میکنن. اما امیدوارم باز مثل سابق اینجا رونق بگیره و من بتونم سرپا نگهش دارم.
پی نوشت: پی نوشتم نمیاد. از یک خلاء انتظار چی میشه داشت؟؟؟

دلتنگم، اشک چشمام بند نمیاد. شبنم هم رفت. خواستم توی پست قبلی مطلبی در این رابطه بنویسم دیدم نمیشه. اینقدر دلتنگی ام عمیقه و اینقدر برام عزیزه که توی یک پی نوشت نمیشه ازش نوشت.
تقدیم به شبنم دوست دوران سختی
There are many people that we meet in our lives
But only a very few will make a lasting impression on our mind and hearts
It is these people that we will think of often and who will always remain important to us as
"True friends"
Dear shabnam I hope all your dreams come true. Believe in your dreams And your dreams can become a reality.
طبق عادتی دیرین:
در دلم بود که بی دوست نمانم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود(حافظ)

انگار این روزها مدل های اعتیاد تغییر کرده دیگه محدود به سیگار یا مواد مخدر نیست. تا نیمه های شب که توی اینترنت میچرخی تازه صبح هم که به هزار زحمت و خستگی به خاطر بیدار موندن شبانه بیدار میشی، قبل از اینکه دست و صورتت رو بشوری بدون اینکه به مامان (بابا که خیلی وقت قبلش رفته سر کار) سلام کنی، به لب تاپ سلام میکنی دستی به سر و گوش این همدم همیشگی میکشی وو میری که صفحه ات رو توی فیس بوک چک کنی. آره درست فهمیدین نوع جدید از اعتیاد، اعتیاد به فیس بوکه این سرزمین بزرگ دوستان بدون مرز. میگن اگر فیس بوک را به عنوان یک زمین یا منطقه جغرافیایی در نظر بگیریم از لحاظ تعداد جمعیت، سومین کشور جهان محسوب میشه. حدوداً 500 میلیون جمعیت داره. 3/2 بزرگتر از آمریکا.
امروز بخش مهمی از زندگی مون توی فیس بوک تعریف میشه. هر کدوممون یک صفحه داریم که لیستی بلند بالا از دوستای قدیمی و جدید رو توی اون اضافه کردیم. روز به روز هم به تعداد این دوستان اضافه میشه و به راستی که دنیای زیباییه. میتونی خاطرات شیرینت رو با دوستات به اشتراک بزاری و حتی شیرینی اونو چندین برابر کنی. میتونی احساست رو فریاد بزنی. میتونی دوستانت رو در غم ها و غصه هات شریک کنی و در کمتر از یک ساعت دوستانت با فشار روی علامت Like با این احساست سهیم میشن. تحمل کردن سختی ها اینطوری خیلی راحت تر میشه. توی این سرزمین میتونی به راحتی از این سر به اون سر دنیا پرواز کنی و اونهایی رو که دوست داری ببینی. شاید فاصله ها توی این سرزمین کمتر حس میشه. دلتنگی ها کمرنگ تره.
دیگه اینجا هر کسی که به لیست دوستات اضافه بشه یعنی دوست تو و چه دنیایی زیباییه این دنیایی دوستی. توی این سرزمین رابطه ها راحت تر شکل میگیره. به راحتی با دوستات گپ میزنی با کسانی که شاید در دنیایی حقیقی به این راحتی با اونا صحبت نکنی. اینجا وقتی دلتنگ کسی شدی به راحتی دستی تکون میدی و لبخندی میزنی و رد میشی بدون اینکه مثل دنیایی حقیقی زیر ذره بین قرار بگیری. شاید به همین دلیله که اکثر جوونا این دنیایی مجازی، این کشور بدون مرز رو از دنیایی حقیقی پر از خط قرمز بیشتر دوست دارن.
حتی اگه توی دنیایی حقیقی جایی میری و یا عکسی میگیری واسه اینه که اونو توی فیس بوک به نمایش بذاری. خوب و بد بودن هر عکس رو با قابلیت نمایش اون توی فیس بوک میسنجی. حتی دیگه مامان هم اصطلاح عکس فیس بوکی رو به کار میبره. جایی خوندم فیس بوک با داشتن یک بانک 48 بیلیون عکس منحصر به فرد، بزرگترین کلکسیون عکس در دنیا محسوب می شه. دیگه تولد دوستی رو فراموش نمیکنی، چون کافیه هر روز صبح اون گوشه سمت راست صفحه home رو چک کنی و با فرستادن دسته ای گل و نوشتن یک تبریک این روز رو برای دوستات قشنگ تر کنی.
از همه لذت بخش تر وقتی دوستی رو که سالهاست ازش بیخبری توی فیس بوک پیدا میکنی و خاطرات دوره دبیرستان و خوشی های کودکی رو زنده میکنی. عکساشو نگاه میکنی و میبینی که چقدر گذر زمان روش تاثیر گذاشته و به این فکر میکنی که دوستات با دیدن عکسهای تو هم این فکر رو میکنن؟
طبق عادتی دیرین:
تو فارغی و عشقت بازیچه مینماید
تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی (سعدی)

" به دلیل شغلم همیشه دخترهای زیادی محاصره ام کردن به طوری که حتی گاهی کلافه ام میکنن"
آخه اینم شد حرف؟!!!! یک چیزی بگو با عقل جور در بیاد. والله!!!!
طبق عادتی دیرین:
هر ساعت از نو قبله ای با بت پرستی میرود
توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را (سعدی)

یادم میاد اون زمون های قدیم که جوون بودیم و مدرسه میرفتیم. علاوه بر خیلی چیزها که ممنوع بود، برداشتن ابرو هم حرام بود. هر بنده خدایی که یک تار مو از زیر ابروهاش کم میشد، قیامتی بر پا میشد بیا و ببین. خاطی ممنوع الورود به مدرسه میشد تا ابروهاش دوباره تبدیل به همون حالت پاچه بزی سابق بشه. تازه بعد از این تنبیه بسته به کرم خانوم ناظم 2-3 نمره ای از نمره انضباطش کم میشد. اما نمیدونم امروز این رسم و رسومات توی مدرسه های پسرونه هم اجرا میشه یا نه؟ دیروز که از در یک دبیرستان پسرونه رد میشد دیدم که حداقل 50% اونا کاملا ابروها رو تمیز کردن. خیر ندیده ها چقدر هم ابروهاشون خوشگل شده بود.

طبق عادتی دیرین:


عجب عدد مزخرفیه این عدد ۳۰ به خصوص وقتی روی کیک تولد باشه، اما چه میشه کرد این رسم روزگاره. بعضی از دوستان از مدتها قبل لطف کرده و با یاد آوری اینکه دارم وارد دهه چهارم زندگی ام میشم حال مارو گرفته بودن. غافل از اینکه دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره و نوبت ما هم میشه که این اتفاق نا گوار رو به اونها تبریک و تهنیت بگیم.
حالا درسته که به قول حامد خیلی ها توی این سن واسه خودشون آدم شدن و یه جورایی هدفشون مشخصه و به اون چیزایی که میخوان کم و بیش رسیدن. اماخوب چه میشه کرد. شاید تنها گناه ما اینه که توی ایران و اونم توی بحران انقلاب و جنگ به دنیا اومدیم. اما با همه اینها خوشبینم . با دهه بیست خدا حافظی میکنم، به این امید که دهه چهارم زندگی یک دوره طلایی باشه و بتونم از فرصتهایی که زندگی سر راهم میذاره بهترین استفاده ها رو بکنم. خودم باید یک فکری به حال این حس غریب بکنم. به دنبال تحولی بزرگم در این مرز سی سالگی...
پس با احساسی خوب میرویم که سی سالگی را تجربه کنیم....
« هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟
یک فریب ساده و کوچک.
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد..
هر حکایت دارد آغازی و انجامی،
جز حدیث رنج انسان،غربت انسان
آه! گویی هرگز این غمگین حکایت را
هر چها باشد، نهایت نیست..
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده کوچک
آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست
بی گمان باید همین باشد.
ماجرا چندان مفصل نیست، اصلا ماجرایی نیست.
راست می گوید که می گوید
« یک فریب ساده کوچک »
من که باور کرده ام، باید همین باشد..
.
.
.
هر چه خواهی کن، تو خود دانی
گر عبث، یا هر چه باشد چند و چون،
این است و جز این نیست.
مرگ گوید: هوم! چه بیهوده!
زندگی می گوید: اما باز باید زیست،
باید زیست،
باید زیست!… م.امید
طبق عادتی دیرین:
تو که کیمیا فروشی، نظری به قلب ما کن که بضاعتی نداریم و فکنده ایم دامی

به خاطر مهاجرت به دیاری دیگر یک دوست...
هر چند
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه، اما یگانه بود و هیچ کم نداشت...

حیف و صد حیف که جام جهانی نیز تمام شد. هر چند که پایانی بسیار خوش داشت و مارا از برد اسپانیا شعفی بسیار فرا گرفت اما نیک میدانیم که دلمان برای هیجانات فوتبال، کل کل کردن با دوستان و شرط بندی سر تیم ها (و پیچوندن دوستان بعد از باخت در شرطبندی ها) تنگ خواهد شد. این روزها آرزوهای دیرین در دلمان زنده شد و بسیار دلمان میخواست میتوانستیم صورت خود را رنگین کرده و برای تشویق تیم محبوبمان به ورزشگاه رفته و سر و دست و تنی تکان بدهیم. ای روزگار....
این روزها به طرز خفن باری سرمان شلوغ شده است. به طوری که نیاز به دوره های آموزشی مدیریت زمان پیدا کردیم. فعلا که از این گرمای جانفرسا مارا جان بر لب آمده و قصد عزیمت به دیاری خنک تر را کرده ایم. اگر خدا بخواهد و به سلامت به دیار البرز بازگشتیم. به این کلبه خرابه بیشتر میپردازیم و از خجالت دوستان در خواهیم آمد...
پی نوشت آغازین: برای ثبت در تاریخ باید بگوییم تیم محبوب ما تیم بارسلونا میباشد و حمایت ما از تیم ملی(!) اسپانیا فقط و فقط به خاطر حضور بازیکنان خوشنام تیم بارسلونا بوده و هست.
پی نوشت میانی : دوست داشتیم میشد سفر به آلمان را جز برنامه های خود بگنجانیم. برای ملاقات با این اختاپوس معروف که به نظر می رسد ارتباط عمیقی با ما ورا الطبیعه دارد. برای اندکی کف بینی و فال... حیف که نمیشود...
پی نوشت واپسین: به این سوی چراغ، به این نعمت خدا، به این هاله نورانی محمود سوگند نپرداختن من به اینجا به خاطر مشغول بودن به فیس بوک نیست. هرچند که گفته ام و باز میگویم که فیس بوک گذشته حال و آینده را یکجا برایم دارد.
و طبق عادتی دیرین:
از دست غیبت تو شکایت نمیکنم تا نیست غیبتی نبود لذت حضور






